کفشی که ماجرا ساز شد
از اونجایی که 7 اسفند انشالا عروسی دایی جون هست مامان جون سودابه رفته بود پیش خیاط پارچه بده واسش لباس بدوزن. من و تو و خاله جون سوسن هم باهاش رفته بودیم.مغازه خیاطی توی یه پاساژ هست من دست تورو گرفتم داخل پاساژ قدم زدیم و نی نی هم اونجا بود تو باهاش بازی می کردی البته اون نی نی 2 سال از شما بزرگتر بود گلم ولی تو دنبالش می دویدی و صداش میکردی نی نی
خلاصه تا اینکه کار مامان جون تموم شد و اومد بابا جونت اومده بود دنبالمون اومدیم سوار ماشین شدیم که برگردیم خونه وقتی اومدیم خونه دیدیم یه لنگه از کفشات پات هست و لنگه دیگه نیست. تو حیاط گشتیم، دم در حیاط نگاه کردیم. هر جا گشتیم نبود. تو این کفشت رو خیلی دوست داشتی واسه همین همه یه عالمه گشتن که پیداش کنن اما انگاری غیب شده بود. مامان سودابه زنگ زد به بابا جونت تا توی ماشین رو نگاه کنه اونم نگاه کرده بود و زنگ زد که نیست و رفته بود در همون پاساژ رو هم نگاه کرده بود اما زنگ زد که اونجا هم نیست. همه کلی نگران بودن که تو حالا ایراد کفشت رو می گیری چیکار کنن. خلاصه از سر شب تا آخر شب همه به فکر لنگه کفش تو بودن تا اینکه بابا جونت زنگ زد که لنگه کفشت زیر صندلی ماشین پیدا شده.همه کلی خوشحال شدن. مامان جون بنفشه هم همش میگفت این لنگه کفش امیر علی هم شده مثل کفش میرزا نوروز

اینم کفش ماجرا سازت قربونت برم


اینم از کف کفشت عکس گرفتم تا وقتی بزرگ شدی بدونی وقتی یه سالت بود شماره کفشت چند بوده. شماره پات 17 بود ای جووووون



کفشی که ماجرا ساز شد
